|
سلام به همه دوستان خوش ذوق.
چون تازه وارد جمع وبلاگ نویسا شدم بدجور به روزم. تا چه پیش آید .راستی یه غزل نسبتا جدید دارم ببینید:
حس کن که هم می خواهمت هم از تو بیزارم شاید برای عشق بازی دوستت دارم!
بی اعتنایی می کنم وقتی که میلم هست نسبت به تو اینگونه هستم "مردم آزارم"
گاهی که در اوجم قرارم می رود از دست گلبوسه پای غنچه لبهات می کارم
با هم که باشیم ابر پر بارانم و تا صبح بر شانه های گرم تو یکریز می بارم
شبها که چشمم از لبت گیلاس می چیند خواب از سر من می پرد، تا صبح بیدارم
این روزها در وسعت آبی ترین احساس با شعر های عاشقانه عالمی دارم
حتی اگر محکوم خاطر خواهی ات باشم نام تو را حک می کنم بر چوبه دارم!
چطور بود؟ منتظر نظراتتون می مونم .
پس تا بعد. یا علی مدد |