|
حدود ۷ سال پیش با این غزل به استقبال شعر باران دوست عزیزم حمید رضا حامدی رفتم:
...برای او که ناگهان آمد و ناگهان رفت !
زدم به جاده عشقت پیاده در باران
به شوق لحظه دیدار ساده در باران
در این طراوت نمناک در دلم سبز است
امید حادثه ای فوق العاده در باران
ببین که آینه بی قراری ام شده است
زلال صورت نمناک جاده در باران
ز پشت پنجره کلبه ات نگاهی کن
ببین چه سبز بهار ایستاده در باران!
اشاره ای، که گره خورده با نگاهت باز
نگاه مرد دل از دست داده در باران
ز بی تفاوتی ات ای پری قصه من
شکست شوکت یک شاهزاده در باران
در پایان از زحمات دوست قدیمی و عزیزم آقا رحیم ابراهیمی که طراحی وبلاگو انجام دادن کمال سپاس رو دارم. |